
جلسه خوبی بود. از هر دری سخن گفتیم و درباره اینکه در این یک سال چه اتفاقات بزرگی رخ داده است و دستکم فرهنگ حراست و انتظامات بهبود یافته و با مشتریان با احترام برخورد میشود، حرف زدیم.
جلسه که تمام شد، در نگهبانی آن شرکت خودروساز نشستم و منتظر تاکسی اینترنتی بودم که دیدم بچههای انتظامات با شور و هیجان زیادی در حال طراحی نقشهای هستند.
خوب که گوش دادم، متوجه شدم درباره مشتریای صحبت میکنند که خودروی ثبتنامیاش را بهموقع تحویل نگرفته و احتمال دارد آن روز به شرکت مراجعه کند و اعتراض به راه بیندازد.
نیروهای انتظامات نقشه میکشیدند که اگر آن مشتری وارد شد و خواست داد و بیداد راه بیندازد و وارد شرکت شود، یکی دستش را بگیرد، دیگری پایش را و سومی هم دستش را روی دهانش بگذارد و او را از شرکت بیرون انداخته و داخل جوی کنارگذر جاده مخصوص بیندازند.
این نوع نقشهچینی از سوی انتظامات یک شرکت خودروساز که میکوشد خود را مشتریمدار و پاسخگو نشان دهد و دولت را برای خصوصیسازی خودروسازان قانع کند، تکاندهنده بود.
پرسشهای زیادی برایم پیش آمد. چرا بریدن صدای اعتراض کسی که پول داده اما کالایش را بهموقع تحویل نگرفته، باید تا این حد خشونتآمیز باشد؟ و چرا چنین رفتاری از سوی شرکتی رخ دهد که مدعی فرهنگ سازمانی بالاست؟
هرچه فکر کردم، پرسشهای بیشتری در ذهنم شکل گرفت. آیا چنین برخوردهایی در ذهن مدیران و کارکنان خودروسازان ایرانی، چه دولتی و چه خصوصی، نهادینه شده است و آنان در هر شرایطی خشونت را به اقناع ترجیح میدهند؟
آیا خصوصیسازی، در غیاب شرکای خارجی و رقبای قدرتمند، سبب شده است که نیروهای انتظامات هیچ ابایی از گرفتن دست و پای مشتری و انداختن او به جوی آب نداشته باشند؟
آیا نرسیدن فریاد مشتری به گوش دولتمردان، کارکنان یک خودروساز را تا این اندازه جسور کرده است که بدون هراس از تبعات رفتار خود، چنین برخوردی را با مشتری در ذهنشان طراحی کنند؟
حالا که دو ماه از آن دیدار گذشته، روزی نیست که این پرسشها در ذهنم خطور نکنم و بتوانم منطق چنین برخوردی را برای خودم بیابم.

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

